خرید بک لینک

درباره سایت

130

امکانات وب

اول هفته پیش پ. گفت میای بریم تولد؟ گفتم خب بریم:) بعد ع. هم اومد و دوشنبه شب رفتیم. بد نبود، تجربه بود. سه شنبه ص. گفت بریم بیرون، رفتیم همون کافه تو کوثر که مشکی بامزهست:)) برام بوکمارک و دفتر و شکلات و یه دستبند گرفته بود، با مارلبرو هندونهای. خوشحال شدم. برگشتم دانشکده نمودارم رو تحویل دادم و اومدم وسایلم رو جمع کردم رفتم فرودگاه، به این امید که شاید لیست انتظار پرواز بتونم بشینم و برم خونه. که خب نشد. پرواز ظهر هم به خاطر مِه کنسل شده بود. اسنپ گرفتم برگشتم خوابگاه. برای فردا بلیط قطار داشتم ولی گفتم دو روز که بیشتر نیست، الکی برای چی برم. که صبحش سحر زنگ زد گفت مامان یک ماه پیش عمل کرده، تو گفتی میای خیلی خوشحال شده، بیا ببینش.خیلی ناراحت شدم. خیلی گریه کردم. رفتم راهآهن، قطار هم تاخیر داشت تازه. خلاصه فردا صبحش ساعت تقریبا 9 اینا رسیدم و سمیرا اومد دنبالم. مامان رو دیدم گریه کردم. من بحثم اینه که من از اینجا هم اونقدر راضی و خوشحال نیستم، و اون موقعی که مامان عمل کرد من میتونستم برگردم واقعا، ولی بهم نگفته بودن. منم شک نکرده بودم اصلاً. خیلی ناراحت شدم که نمیدونستم. که مامان اینقدر حالش خوب نبوده و من هیچ ایدهای نداشتم. و حتی نتونستم که کمک کنم.با سمیرا رفتیم خرید، بعد رفتم سرو، پیش سحر، رؤیا و زهرا هم اومدن همونجا و دیدمشون. بعد با زهرا برگشتم خونه و دیگه شب یلدا بود:))صبحش هم صبحونه خوردم، بعد اومدم بلیطم رو جابجا کنم و دوشنبه بیام دیدم واقعا منطقی نیست. باز کنسل کردم. دیگه ناهار خوردیم و با سحر و سمیرا رفتیم بیرون. اول رفتیم ترنجستان، بعد رفتیم پیادهرو قهوه خوردیم. بعد سمیرا یه رژ برام خرید و رفتیم طلوع یهکم خرید کردیم و خلاصه برگشتیم خونه. فردا صبحش هم سمیر

برچسب: نویسنده: کیان شریعتی تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1402 ساعت: 15:11

صفحه بندی